سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرکس به شخصی مسأله ای بیاموزد، مالکش می گردد . گفته شد : آیا وی را خرید و فروش هم می کند؟ فرمود : نه، بلکه امر و نهیش می کند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
روزنه ی نور
 
مادرانه ای برای تو...

تالاپ تولوپ...

این اولین صدایی بود که از تو شنیدم، صدای قلبت، احساس «مادر» بودن سراپا وجودم را دربرگرفت. همان جا بود که احساس کردم احتیاج دارم «مادر»م را در آغوش بکشم و بُروز بدهم احساس شرمندگیِ خودم را به خاطر تمام کاستی ها...

مرور خاطراتِ تمام لحظاتی که با تو بودم، بعد از خدا، از همه نزدیک تر به تو. تمام لحظاتی که احساست می کردم؛ تمام لحظاتی که از شیره ی وجودم، با تمام وجودم، به تو میدادم؛ تمام لحظاتی که ریزبینانه به تو می نگریستم و کوچکترین ناراحتیِ تو برایم کوه درد بود؛ تمام لحظاتی که در آغوش می کشیدمت؛ تمام آن لحظات و لحظاتی که انتظار محبت و عشق مادرانه ی من به تو را می کِشد، مرا رشد داد، مرا کامل کرد، به من فهماند که زن بودن در کنار مادر شدن به اوج می رسد و هیچ لقبی برای یک زن زیباتر و شیرین تر از «مادر» نیست...

مادر...

مادر...

مادر...

و اکنون می توانم سنگینیِ واژه ی «ام ابیها» را بهتر از قبل درک کنم، و ابهتِ واژه ی «ام ائمه» را... کسی که بهترین زنان عالم به استقبالش آمدند و با ورودش یکی از پاکدامن ترین زنان، «مادر» شد؛ کسی که در سه سالگی «مادر» شدن را تجربه کرد، «مادرِ» پدرش؛ کسی که دامان پاکش سرچشمه ی نورانیت یازده نورِ پاک شد و کسی که وجودش بالاترین افتخارِ مادران و بلکه تمام بشریت شد.

 و  حال، این تمام بشریت است که چشم به راه آخرین نور وجودش است، نوری که الگوی خود را همین «مادر» قرار داده است.

در عجبم که همه چیز در همین کلمه خلاصه می شود...

مادر

مادر

مادر...

خداوندا به خاطر این احساس و درک زیبا  تو را سپاس.

در این لحظه که مادرانه ام را با تمام وجود برایت می نویسم و وجودم را از عشق به حضرتش سرشار می بینم، از تو فقط یک چیز می خواهم، اینکه دست کوچکت را در دستان پر مهرش قرار دهی و همیشه خودت را به دامان گرمِ مادریش بسپاری، که او بهتر و مهربان تر از منِ مادر به توست...

از طرف تمام زنانی که مادر بودن را بزرگترین افتخارِ زندگی خود می دانند.


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 92/2/11:: 9:48 صبح     |     ()رد پا
 
یادم رفته بود...

انگار همین دیروز بود که در تنهاییِ خودم حاشیه ی گچ کاریِ دیوار رو نگاه می کردم –هر روز و هر روز- و زمان طولانی ای را که نمی گذشت محاسبه می کردم...

انگار همین دیروز بود که حسرت سجده های طولانی، حسرت نماز ایستاده، حسرت راه رفتن و حسرت هایی که آنقدر در فکرش بودم که برایم دور از ذهن شده بود را داشتم...

و امروز...

یادم رفته بود تمام آن ثانیه هایی رو که با تو بودم ، ولی لحظه لحظه اش نگران از دست دادنت بودم، امروز تو را دارم. لبخند زیبایت را، شیطنت ها و نگاه مهربانت را و کم کم ایستادن روی پایت را...

یادم رفته بود تمام آن ثانیه ها را، یادم رفته بود...

خدایا! اگر یادمان نرود، شکرگزاریم...

و الان که یادم آمد باید سجده ی شکر به جا بیاورم، در همان تنهایی ای که با توام...

الحمدالله رب العالمین...


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 92/2/4:: 8:37 صبح     |     ()رد پا
درباره

روزنه ی نور


فطرس
نوشته ها ،نظرات شخصی اینجانب است، سعی بر این دارم که با سند بنویسم، ولی بالاخره انسان جایزالخطاست.... خطاهایم را گوشزد کنید ممنون میشوم..
صفحه‌های دیگر
لیست یادداشت‌ها
پیوندها
آرشیو یادداشت‌ها
آهنگ وبلاگ
-->