سفارش تبلیغ
صبا ویژن
کسی که در حال جستجوی دانش مرگش در رسد، در حالی خدا را ملاقات می کند که میان او و پیامبران جز درجه پیامبری فاصله ای نباشد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
روزنه ی نور
 
چشم های کوچک تو...

ممنون که باعث شدی بیش از پیش حواسم به اعمالم باشد...

چشم های کوچک تو

من را به یاد آن چشم های بزرگی می اندازد که

 همیشه دارد من را نگاه می کند.

پ ن: مادر که باشی، باید خوبتر بشوی و یا حداقل خودت رو خوبتر نشان بدهی.

**************

 

بارالها! سپاسِ فراوان که نعمتی از نعمت هایت را بر من نمایاندی که هر آینه ، آینه ی تمام نمای تو را به من نشان می دهد.


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 93/5/18:: 12:53 صبح     |     ()رد پا
 
ما در این بازی همه بازیگریم...

چادرش رو محکم روی سرش نگه داشته است و کیفش روی دستش و عروسکش در بغلش؛ به مهمانیِ خانه ی من آمده است.

-           سلام خواهر، خوبین الحمدالله؟ بفرمایید.

-          سلام ، ممنونم.

بعد هم ناز و کرشمه هایی که خداوند به عنوان هدیه ای آنها را در روح دخترانه ها قرار داده است یکی پس از دیگری می آید و او سعی می کند که خاله بازی اش واقعیِ واقعی باشد و به معنای واقعیِ کلمه در نقشش فرو می رود.

برایش چای می ریزم در فنجان کوچکش و او می خورد، همراه با صدای «نام نام نام» و گهگاه «هورت» ؛ و این پروسه به نسبتِ حجمِ کمِ فنجانش تقریبا خیلی طول می کشد؛ شاید از این قسمت خیلی خوشش می آید، و من دلم قنج می زند و ماتش شده ام.

برایش از روی گاز و قابلمه های پلاستیکی اش غذا می کشم و قاشق به دستش می دهم تا رسم مهمان نوازی را به خوبی رعایت کرده باشم. و او هم تشکر می کند.

از مادری کردنش در حق عروسک کوچکش که «گلنار» نامش را گذاشته هم همین بس که بدون او لب به هیچ چیز نمی زند و مدام گریه هایش را با بغل کردنش جواب می دهد و هی گلنار، پارازیت خاله بازی امان می شود و او در کمال خونسردی و به معنای واقعیِ کلمه «مادرانه» او را پاسخ می دهد.

بعد از اینکه می خواهد برود، من که حسابی در نقشم فرو رفته ام دور و برم را نگاه می کنم تا به خواهرزاده ام «گلنار» هدیه ای بدهم و هیچ چیز نمی بینم به غیر از گل سرش که گوشه ی خانه ی بادی اش است و می گویم :

-          خواهر! این هم هدیه ی من به گلنار کوچولوی خاله اس، بفرمایید خانوووووووووووووم کوچولو....

و این جمله می شود ختم بازی امان که داشت با آرامش و خوبی پیش می رفت، بازی امان می رسد به یک «نه» قاطع همراه با صدای بلندی که می گوید:

-          نه! این مال منه، نده به عروسکم...

قربان مهربانیت مادرجان! نقشت را تا آنجا که به رفتارهای کودکانه ات آسیب نزد خوب بازی کردی و هیچ چیز بغیر از تعلقات کودکانه ات نمی توانست این بازی را به اینجا ختم کند.

یاد نقشهای خودم افتادم، نقش مادری ام، نقش همسری ام، نقش فرزندی ام، نقش دوستی ام و حتی نقش بندگی ام...

خرده نگیر به کودکی که ادعای بزرگی کرد، که خود هم همان کودکی که فقط ادعای بزرگی داری، ادعای نقش هایی که داری بازی می کنی اشان. تا آنجا که به مرز تعلقات کودکانه ی درونت وارد نشده است، خوب نقش بازی می کنی؛ ولی امان از لحظه ای که احساس کنی آنرا که دوست داری داشته باشی اش، دارند ازت می گیرند و آن را که دوستش نداری، دارند به تو می بخشند...

نقش هایم را مرور می کنم، یک به یک...

لحظه هایی که غرق از عصبانیت می شدم ...

لحظه های شادی و سرور...

لحظه های سرشار از غرور...

و لحظه های کوچک شمردن های درون...

و همه و همه ی وقایعی را که در جریان این نقش ها برایم رخ داده اند و من را از نقش خودم بیرون کرده اند و نگذاشته اند آن را خوب به اتمام برسانم.

چه بی خوابی هایی که تو را از نقش مادری ات بیرون کرد...

چه غرورهایی که تو را از نقش همسری ات جدا کرد...

چه خودخواهی هایی که بین تو و نقش فرزندی ات فاصله انداخت...

چه راحت طلبی هایی که نقش دوستی را برایت کمرنگ کرد...

و همه ی این چه ها و هزاران هزار چه یِ دیگر و کودکانه که تو را از بندگی ات و در یک کلام از خدایت دور کرد...

****

بر این باورم که یک نقش است اگر در آن فرو بروی و خوب بازی اش کنی، بقیه ی نقش ها به خوبی به پایان خواهند رسید ...

و آن نقش بندگیست.

برای بازی کردن این نقش باید حسابی بزرگ شوی... خیلی بزرگ...

****

دخترکم! تو هم آن هنگام که بزرگ شدی و نقش مادری ات شروع شد، می بینی که می توانی بزرگترین دارایی هایت و حتی جانت را بی منت به فرزندت هدیه کنی . برای این نقش باید حسابی بزرگ شوی....

حســـــــــــابی بزرگ...

****

 

بارالها! این کودک که دارد بازیِ زندگی می کند را خودت یاری فرما تا نقش بندگی اش را خوب بازی کند و کودکانه هایش او را از این نقش دور نسازد ، که تو توانایی.


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 93/5/3:: 11:58 عصر     |     ()رد پا
 
مَگ مَل ایسنائیل

جلوی تلویزیون نشسته ایم و کلیپی در رابطه با مردم بی پناه غزه دارد پخش می شود. سیل اشکهایم را دخترکم می بیند و اندوه، وجودش را در بر می گیرد. اول خیلی سعی کردم که جلوی کودکم احساسم را نشان ندهم و حتی فکر می کردم که نباید ببیند؛ ولی مادری که کودکش در دستانش بود، کودکی که خانواده اش لای پتو پیچیده شده بودند و هزاران هزار تصویر گویای دیگر به من نشان داد که آرامش نه برای کودکِ من است فقط، که برای همه ی کودکان و بلکه بزرگترهاست. آرامشی که دارند می گیرندش...

دخترکم، دلم نمی خواهد تو را غمگین ببینم، ولی بدان که تا وقتی ظلم هست، نباید بی تفاوت برای خودمان دنبال آرامش باشیم.

-           چرا نی نی ها دارند گریه می کنند؟

-           آخه اسرائیل اذیتشون کرده. به خاطر همینه که میگیم مرگ بر اسرائیل.... مرگ بر آمریکا

 و این اولین قدم بود که خشم را به تو هدیه کردم، خشمی که در کودکی راه ندارد، ولی برای تو که پاره ی جانمی هدیه ای به زیبایی و لطافت این خشم سراغ ندارم، خشمی که تو را برا آن خواند که بگویی:

مَگ مَل ایسنائیل.... مَگ مَل آمریکا

و بدان همین لهجه ی کودکانه و ظاهرا نامفهوم تو نیز می شود قطره ای که سِیلی را در پشتش دارد و ان شاءالله که صهیونیست را با همین سیلها به درک روانه خواهیم کرد.

به مشت هایت که گره می شود، می نازم ...

و به آن لهجه ی شیرین کودکانه ات...

فردا از آنِ توست...

 

پس فریاد بزن و بی تفاوت مباش و بدان که در روز قیامت عده ای را هم فقط برای سکوتشان مواخذه خواهند کرد.

پ ن1: تولا را از آغاز زمینی شدنت و بلکه قبل از آن هر روز در گوشت زمزمه کردم، و این تبرا است که امروز به تو با زیان آموختم. مبارکت باشد دخترکم، از آن خوب مواظبت کن...

پ ن 2: +


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 93/5/3:: 12:37 صبح     |     ()رد پا
درباره

روزنه ی نور


فطرس
نوشته ها ،نظرات شخصی اینجانب است، سعی بر این دارم که با سند بنویسم، ولی بالاخره انسان جایزالخطاست.... خطاهایم را گوشزد کنید ممنون میشوم..
صفحه‌های دیگر
لیست یادداشت‌ها
پیوندها
آرشیو یادداشت‌ها
آهنگ وبلاگ
-->