سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و کسى از وى مسافت میان مشرق و مغرب را پرسید فرمود : ] به اندازه یک روز رفتن خورشید . [نهج البلاغه]
روزنه ی نور
 
تکیه گاه...

کلا همیشه باعث خیر است ... حتی مریضی اش. همه به بهانه ی عیادتش دور هم جمع شده اند و گل میگویند و گل میشنوند. «او» هم ، همصدا با بقیه ، جاهایی که باید خندید، کم نمی گذارد . اصلا همه فراموش کرده اند که برای چه اینجا آمده اند و دارند بگو و بخند می کنند.

وقتی با دقت نگاهش می کنند، در پشت خنده هایش، گهگاه، به گونه ای که دیگران متوجه نشوند، لبش را گاز می گیرد. انگار دردش خیلی زیاد است. آخر تمام بدنش با آب جوش سماور سوخته است، آن هنگام که برای نوه هایش چای می گذاشت و خوشحال از آمدنشان بود.

وقتی می پرسند درد داری عزیزجان؟ در جواب می گوید: «سوختگیه دیگه، باید تحمل کرد ، این نیز بگذرد». بعد به طور زیرکانه حرف را عوض می کند و دوباره همه فراموش می کنند که برای چه آمده اند...

* می گویند هر چه انسان پیرتر می شود، طاقتش هم کمتر می شود. واقعا نباید از کهنسالان انتظار زیادی داشت. کوچکترین دردی می تواند از پای درشان آورد. روح خیلی بزرگ می خواهد تا مثل «او» بودن. با خودم می گویم، یعنی می شود من هم وقتی پیر شدم ، اینقدر روحم بزرگ شود که حتی وقتی مشکلی برایم پیش آمد برای دیگران روحیه بخش باشم. یا اینکه دردهایم علم می شوند و دیگران باید علمدارم باشند؟

از خدا می خواهم که همیشه به گونه ای باشم که وقتی دیگران در کنار من هستند ، از کنار من بودن لذت ببرند. برای این منظور باید یادم نرود، از همین الان باید قول بدهم به خودم و هر از چند گاهی مرور کنم آن را، تا به همان نسبت رشد کنم و بلکه بیشتر.

خدایا کمکم کن اگر عمرم کفاف داد و رسیدم به پیری ، تکاملم فقط در چهره و جسمم نباشد. هر چین و چروکی که می نشیند روی صورتم، چین و چروکی از روحم برداشته شود و صافِ صاف باشد و جوانِ جوان. و آن هنگام که پایم توان راه رفتن ندارد و احتیاج به تکیه گاه دارد ، روحم آنقدر استوار باشد که تکیه گاهی باشد برای دیگران. آمـــــــــین یا رب العالمین.


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 92/8/28:: 9:39 صبح     |     ()رد پا
 
سیب زمینی های بابرکت

سیب زمینی ها را بهمراه آب داخل قابلمه ریختم و روی اجاق گذاشتم و شعله اش را زیاد کردم و بعد از چند دقیقه که به جوش آمد، شعله را کم کردم و ناگهان بغضی گلویم را گرفت و در دم به گریه تبدیل شد و آن گریه منتهی به فاتحه و صلوات.

یادش بخیر... کلاس اول راهنمایی ، معلم علومی داشتیم به غایت مهربان و در عین حال سختگیر، بنام خانم «م» . به گمانم درسی بود در رابطه با نقطه جوش؛ بحث بدانجا کشیده شد که وقتی آب به جوش میآید ، دمایش صد درجه باقی می ماند و بیشتر نمی شود و از این حرفها. بعد ادامه دادند :«ان شاءالله در آینده که خانمِ خونه شدید و خواستید برا همسر گرامی سالاد الویه درست کنید، فکر نکنید که با زیاد گذاشتن زیر قابلمه به زودتر پختن سیب زمینی ها کمک کردیدها. اینطوری فقط انرژی بیشتری هدر میدید و اگه یه کوچولو غفلت کنید ، سیب زمینی های جزغاله رو تحویل می گیرید و بوی سوختنی ای که هوای خونه رو معطر می کنه و روسیاهیش که می مونه برای شما، پس تا به نقطه ی جوش رسید ، شعله اش رو کم کنید» از آنجاییکه ما دانش آموزان قدیم بودیم و از زمین تا آسمان با دانش آموزان امروزی فاصله داشتیم، لپمان تا بناگوشمان قرمز شد و لبمان را گاز گرفتیم و گفتیم : «خااااااااااااااااانم» و ایشان مادرانه در جواب ما گفتند :«چیه دخترا؟ زیاد دور نیست اون روز. تا چشم به هم بزنید میرسه، عمرمون عین باد میگذره».

و چه زود آن آینده ای که خانم «م» گفته بودند رسید.

دانشجو بودم که خبر فوت ایشون را شنیدم و بی نهایت متاثر شدم. وقتی فهمیدم که در تمام آن سالهایی که ایشان با ظرافت به ما درس می دادند و همیشه لبخندی روی لبانشان بود و با صبوری جواب شیطنتهای ما را می دادند، مشکل خانوادگی داشتند و واقعا در حق ایشان اجحاف شده بود، ارزش کارهایش برایم بیشتر هم شد. چه بسا معلمانی که کوچکترین مشکل و ناراحتی را همان اول صبح چنان بروز می دهند که شاگردان می فهمند که یک اتفاقی افتاده است.

در آن یک سالی که ایشان زحمت درس علوم ما را کشیدند، درس و بحث های زیادی شد و فرمولها و چیزهای زیادی یاد گرفتیم، خدا خیرشان بدهد، ولی در نهایت این قضیه سیب زمینی هیچ وقت از یادم نرفت و البته خانم «م».

امان از وقتی که یک سیب زمینی می تواند باقیات صالحاتی بشود برای کسی و مدرسه سازی هایی که نتواند.

فرمولها و دانستنیهای زیادی در کتابهای درسیمان هستند، دانستنیهایی که بیشترشان را یادمان نیست و همان موقع هم فقط برای امتحان حفظشان می کردیم. خانم «م» که خدایش بیامرزد، با تعمیم دادن درسشان به زندگی و مثال شیرینی که هیچ گاه از یادمان نرفت، همچنین زبانی که با شیرینی آموخت و محبتی که آغشته بود با آن، باعث شد که هم بهتر آن درس را بیاموزیم و هم درس زندگی را.

ممنون خانم «م»؛ جبرانی برای زحماتت نمی توانم داشته باشم، بغیر از همان فاتحه و صلوات.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تقدیم به خانم «م» و همه ی معلم های دلسوزی که در قید حیات نیستند: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 92/8/24:: 5:14 عصر     |     ()رد پا
 
اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

یه روز حاج آقا قرائتی، خدا حفظشون کنه، با همون سادگی و روانیِ کلامش گفتند که :«اگه یه روز به شما بگن که جد هیجدهمتون خیلی آدم خوبی بود و از محاسن چیزی نبوده که نداشته باشه، و فلان روز سالگرد درگذشتش هست، حالا شهادت و یا فوت، خدایی حاضری براش مراسم بگیری؟ اگه هم بگیری، خداییش گریه ات می گیره براش؟» و بعد با تغییر لحن رو به بغض ، چیزی که کمتر از ایشان دیده می شود ادامه دادند که: «این حسین کیست که بعد از این همه سال هنوز داغ دلش تازه است و سوز عزاداریها براش، کم فروغ نمیشه؟»

بعد از شنیدن این مطلب، ناخودآگاه به یاد دو سال پیش و حال و هوایی که بر من مستولی شده بود و حس از دست دادن مادربزرگی که دوستش داشتم و به یاد غم سنگین از دست دادنش، افتادم و دیدم که چه زود یادمان می رود، چه زود سنگینیِ سینه امان ، سبک می شود و آرام آرام ... که نه، به سرعت ، دلخوشی جدیدی که ناشی از هدیه ای بود که خدا به ما داد، جایگزین غم از دست دادن عزیز شد -خدایش بیامرزد(1)-... ولی واقعا به قول حاج آقا ، این حسین(ع) کیست که همان دلخوشی ای که به خاطرش دلت شاد شد و ندایش ، غمت را تسکین داد، همان هم می شود روضه خانِ دلت برای حسین(ع).

با رفتن عزیزی، خدا نعمت فراموشی و عادت را به تو می دهد تا فراموش کنی غم از دست دادنش را و عادت کنی به نبودش. ولی حسین (ع) که نرفته است! حسین (ع) را هر دفعه تازه به دست میآوری و هر چه بیشتر به سمتش می روی، بوی سیب، بیشتر مشامت را پر می کند و دلت را هوایی و پایت را راهی. انگار این خانواده را خدا خلق کرده که عادتها را بشکند، شاید اینگونه خدا به ما ثابت می کند ، که همانی که تو درک می کنی ، همان نیست که هست! حسین حرف های نگفته ای است که هیچ کجا نشنیده ای و با دلت می شنوی؛ و هر چه بیشتر می شنوی، در عین حال که بزرگتر می شوی، کوچکتر می شوی... حسین آمده است برای تقابل تضادها، برای اثبات اینکه ذهن بشر نمیتواند همه چیز را بفهمد. هر چه بیشتر در این باره فکر می کنی، بیشتر نمی فهمی...

غمِ حسین (ع) ، غم از دست دان عزیز نیست ، غمِ هجران نیست ، اصلا... اصلا... اصلا حسین جنس غمش فرق می کند...

اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند         این راه عشق، پیچ وخمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود              اینجا که آمدی کرمش فرق می کند

شاعر شدم برای سرودن برایشان                این خانواده، محتشمش فرق می کند

"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"     عیسای خانواده دمش فرق می کند

از نوع ویژگیِ دعا زیر قبه اش                      معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش،جنس ماتمش     حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود                    خورشید کاروان قدمش فرق می کند

من از «حسینُ منّی» پیغمبر خدا                فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند

                                                    «علی زمانیان»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) : برای شادی روحش صلوات

نور نوشت: این هم از حس و حال همان روزهای بی تابی : (+) و (+)

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط فطرس 92/8/21:: 11:54 عصر     |     ()رد پا
درباره

روزنه ی نور


فطرس
نوشته ها ،نظرات شخصی اینجانب است، سعی بر این دارم که با سند بنویسم، ولی بالاخره انسان جایزالخطاست.... خطاهایم را گوشزد کنید ممنون میشوم..
صفحه‌های دیگر
لیست یادداشت‌ها
پیوندها
آرشیو یادداشت‌ها
آهنگ وبلاگ
-->